تبليغاتX
دخترای سیبیلووووووووووووووو


دخترای سیبیلووووووووووووووو

............

سلام امروز اولین روز مدرسه ی ما بود تو تابستون. هواخوری تابستون هم تموم شد.

3 تا از بچه های راهنمایی برگشتن اسارتگاه:ضحی ترابی. ساناز رنجبرزاده. زهرا منتظری.

پارسال تعداد ما 68 نفر بود ولی الان تعدادمون خیلی زیاد هم که باشه 50 نفره. خیلی ها رفتن ولی کلن همون 3 نفر جدید اومدن اسارتگاه. اهتمالن بیشتر میشیم.

تعداد کلاس ما(ریاضی): 22    تجربی: 19.20 تا    انسانی: 3 نفر یا 6 نفر

خیلیا از اکیپمون رفتن سپیده و فاطمه که قطعی شدن ولی بقیه رو نمی دونم.

راستی مشاورمون هم روشناس شد.

ما همون طبقه ی سومیم با اولا

راستی سپیده از کلاس ما خیلی راهت میشه برج میلاد رو دید آخه نصف جلد هارو کندن

امروز به یه دلایلی روز خوبی بود ولی به دلیل نبودن خیلی از بچه ها بد هم بود!

خدافظ

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:44 توسط سیریش| |

سلام

این مطلب رو توی قلم نیوز خوندم گفتم برای شما هم بزارم:


طنز - به تازگی سایت رجانیوز خبرگزاری نزدیک به دولت مجموعه خاطرات مربوط به محمود احمدی نژاد را در 250 بند با نام (( فرزند ملت )) منتشر کرده است ما هم با توجه به اهمیت تاریخی این خاطرات بر ان شدیم تا به غنای این مجموعه بیافزاییم اما با توجه به اینکه به اندازه برادران سخت کوش رجانیوز بی کار نیستیم قسمت دوم این خاطرات را که از افراد مختلف جمع اوری شده در 11 بند تقدیم می کنیم:

1-خاکی بودن دکتر: دکتر بسیار خاکی بود مخصوصا وقتی که شهردار بود و از مراسم کلنگ زنی بر می گشت. یک بار ایشان به مدت یک هفته ناپدید شده بود و تمام کارهای شهرداری خوابیده بود. ما هر جایی که به فکرمان می رسید دنبال دکتر گشتیم. عاقبت یکی از همکاران گفت اخرین باری که دکتر را دیدم قرار بود به مراسم کلنگ زنی برود.کار دکتر سر ساختمان گرفته بود و هی کلنگ می زد.

 2-      جلوگیری از حیف و میل بیت المال: یک بار زمانی که مطبوعات مطالبی را در مورد گم شدن 350 میلیارد تومان در زمان شهرداری دکتر منتشر کردند به ایشان گفتم نمی خواهید به این شبهات جواب دهید؟ ایشان فرمودند نچ! مدتی بعد در مورد واریز نشدن 5/1 میلیارد دلار از درامد نفت به خزانه شبهاتی مطرح شد ما در راهرو قدم می زدیم و من باز همین سوال را مطرح کردم ایشان کمی به زمین خیره شدند و با خوشحالی چیزی را از روی زمین برداشتند و خدا را حمد و سپاس گفتند. من تصور کردم ایشان سرنخی از پولهای گم شده پیدا کرده اند و پرسیدم دکتر چی پیدا کردی؟ ایشان فرمودند یک گیره کاغذ بود خدا را شکر می کنم که رییس جمهور شدم تا جلوی این جور ریخت و پاشها را بگیرم.

  

3-      سرعت عمل دکتر: دکتر در کارها خیلی سریع عمل می کرد. سرعت عمل او انقدر زیاد بود که از سرعت فکر کردن هم جلو می زد و همیشه قبل از اینکه فکر کند عمل می کرد. موقعی که حزب انگلا مرکل در انتخابات المان پیروز شد ایشان خیلی سریع به مرکل تبریک گفت که این کار مرکل را شگفت زده کرد و در گفتگویی تلفنی گفت این سریعترین تبریک در تاریخ سیاسی المان بوده. دکتر لبخند ملیحی زدند و فرمودند کار خاصی نکردم که مرکل در جواب گفت چرا این کار خیلی خاص است چون من هنوز به عنوان صدر اعظم انتخاب نشده ام و فعلا فقط حزب ما پیروز شده ولی شما انتخاب من به عنوان صدر اعظم را تبریک گفته اید. این واقعه نشان داد سرعت عمل دکتر انقدر زیاد است که نه تنها از سرعت فکر کردن بیشتر است بلکه از وقایع روزانه هم پیشی می گیرد و پیشکی به اتفاقی که هنوز رخ نداده واکنش نشان می دهد.

  

4-      ساده زیستی دکتر: در ستاد انتخاباتی دکتر افراد زیادی را استخدام کرده بودیم که با ماژیک روی کاغذ شعار تبلیغاتی بنویسند و به در و دیوار بچسبانند. من از این کار بسیار متعجب شدم و به دکتر گفتم چرا تراکت چاپ نمی کنید که هزینه ان یک دهم این کار می شود مگر نمی دانید که از زمان گوتنبرگ وسیله ای به نام دستگاه چاپ وجود دارد؟ ایشان با لحنی فیلسوفانه گفتند هزینه مهم نیست مهم ساده زیستی است. اما من از این جمله فیلسوفانه چیزی نفهمیدم تا اینکه دکتر در انتخابات پیروز شد و در تمام چهار سال دوره ریاست جمهوری با سفرهای استانی و توزیع سی دی و سیب زمینی و پرتقال مفتی و کالابرگ و چک پول و بلیت استخر دست به تبلیغات وسیعی زد که بسیار هم کار ساده ای بود. اینجا بود که فهمیدم منظور از ساده زیستی چیست

  

5-      خاطره یاسمن هفت ساله از ساوجبلاق: یاسمن می گوید یک روز در مدرسه به ما گفتند همه باید به استقبال دکتر برویم. ان روز خیلی به ما خوش گذشت چون از همه مدارس امده بودند و شیر و کیک مفتی هم به ما دادند. خواهرم که دبیرستانی است هم انجا بود و می گفت خیلی روز خوبی بود چون همیشه گشت ارشاد به پسرهایی که به مدارس دخترانه نزدیک شوند گیر میدهد اما امروز خودشان تمام پسر دبیرستانی ها را اورده بودند اینجا .. چند تا کامیون هم پرتقال اورده بودند و وسط خیابان خالی کردند اما یک سری ادم بزرگ که نمی دانم از کجا با اتوبوس اورده بودند به پرتقال ها حمله کردند و من از ترس اینکه زیر دست و پا له شوم جلو نرفتم. صحبتهای دکتر هم خیلی خوب بود چون بقیه دکترها یک جوری حرف می زنند که من هیچی از حرفهایشان نمی فهمم و به ادم امپول هم می زنند اما این یکی یک جوری حرف می زد که برای ما بچه ها خیلی خوب بود و همه حرفهایش را می فهمیدیم. کلا یک جورهایی مثل خانم ناظم ما که سر صف می رود پشت بلندگو حرف می زد

  

6-      بازگشت به صدر انقلاب: ان اوایل که دکتر تازه رییس جمهور شده بود همیشه می گفت ما از ارمانهای انقلاب دور شده ایم و باید به صدر انقلاب برگردیم. من ان موقع تردید داشتم و فکر می کردم چگونه ممکن است بعد از سی سال به شرایط دوره انقلاب  که همه چیز به هم ریخته بود برگردیم. مدتی بعد که با خاموشی های گسترده، برق جیره بندی شد یکی از بستگان مسن ما که بیش از 90 سال سن دارد می گفت به یاد دوره مرحوم حاج امین الضرب می افتد که تهران فقط یک کارخانه برق داشت و تنها روشنایی بخش کوچکی از شهر تامین می شد. اینجا بود که فهمیدم نه تنها به صدر انقلاب برگشته ایم بلکه سرعت بازگشت انقدر زیاد بوده که از رگ و ریشه های انقلاب هم عبور کرده ایم و به پیش از مشروطه رسیده ایم

  

7-       پرهیز از اسراف: سازمان بازرسی کل کشور نامه ای فرستاده بود مبنی بر اینکه تصمیم دکتر در مورد عقب نکشیدن ساعت رسمی موجب هدر رفتن 5/1 میلیون مگاوات انرژی شده و این تصمیم 45 میلیارد تومان خسارت به بار اورده است. نامه را به دکتر نشان دادم و ایشان گفتند اقدامی لازم نیست و من هم نامه را در سطل اشغال انداختم. دکتر بنده را مورد ملامت قرار داد و گفت چرا اموال بیت المال را هدر می دهید؟ می توانستید از پشت این نامه به عنوان چرک نویس استفاده کنید این کاغذ یک تومان ارزش دارد و ارزش پشت ان 5 ریال است پس شما 5 ریال به بیت المال خسارت زدید. من بسیار شرمنده شدم و سعی کردم مانند دکتر به فکر بیت المال باشم.

  

  

8-      مصاحبه های دکتر: دکتر سبک جدیدی را در پاسخ دادن به سوالات خبرنگاران ابداع کرد که به گفته کارشناسان در نوع خود بی نظیر است. ایشان اکثر سوالات را با سوال جواب می دادند به صورتی که گاهی خبرنگاران تازه کار فراموش می کردند که خبرنگارند و دکتر سوال می کرد و انها جواب می دادند. دکتر یک برگ برنده دیگر هم در مصاحبه داشت و اگر خبرنگاری گیر می داد که جواب سوالش را بگیرد ایشان می گفتند ما اصلا چنین چیزی در ایران نداریم. یک بار خبرنگاری بسیار سمج بود و سوالات پی در پی مطرح می کرد و در اخر گفت دنیا ایران را منزوی کرده است. دکتر در جواب لبخند ملیحی زد و با خونسردی گفت نخیر ایران دنیا را منزوی کرده است. خبرنگار چند دقیقه مبهوت شد و همینطور به دکتر نگاه می کرد بعد بدون اینکه چیزی بگوید از سالن خارج شد.

  

9-      توجه به واجبات: دکتر خیلی به مسایل شرعی و خمس و زکات توجه داشت و تقویمی داشت که به جای سال شمسی بر اساس سال خمسی نوشته شده بود تا یادش بماند اخر سال خمسش را حساب کند. چند روزی بود که دکتر خیلی فکرش مشغول بود و دایم چیزهایی را روی کاغذ می نوشت و خط می زد. من تصورم این بود که دکتر می خواهد دوباره به بوش نامه بنویسد اما یک روز ایشان به من گفتند فلانی 5 تقسیم بر چهار چقدر می شود؟ من کمی فکر کردم وگفتم به نظرم یک عدد اعشاری بشود. دکتر گفت نه می خواهم یک عدد رند بشود بعد گفتند ما در انباری منزل یک چهار پایه داریم که یک سال هست روی ان ننشسته ام  و باید یک پنجم ان را به عنوان خمس بدهم اما مشکل اینجاست که چهارپایه فقط چهار پایه  دارد و نمی شود ان را پنج قسمت کرد. اینجا بود که فهمیدم دکتر در مسایل شرعی چقدر دقیق است.

  

10-  صرفه جویی دکتر: موقعی که برای کار دفتری به ریاست جمهوری دعوت شدم فکر می کردم انجا خیلی ریخت و پاش و اصراف وجود دارد اما بعدا دیدم که اصلا این طور نیست. دکتر بسیار صرفه جو بود و حساسیت خاصی به بیت المال داشت. هر روز پیشخدمت چند ظرف میوه و شیرینی به اتاق رییس جمهور می برد اما طی این چهار سال حتی یک بار هم ایشان از این میوه و شیرینی میل نکردند و عصرها پیشخدمت می امد ظرفها را در سطل اشغال خالی می کرد. این روش دکتر به من هم درس صرفه جویی داد و من برای اینکه کار پیشخدمت را سبکتر کرده باشم صبح ها که میوه می اوردند همان موقع ان را در سطل اشغال خالی می کردم و ظرف خالی را به پیشخدمت می دادم

منبع:www.ghalamnews.ir

خدافظ

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:26 توسط سیریش| |

سلام بچه ها

امروز كه دارم اين پستو مينويسم يه بغضي تو گلوم گير كرده.

ديروز آخرين كلاسمون تو سال اول بود.زنگ آخر فقط داشتم به درو ديوار كلاس اول يك نگاه ميكردم ميدونستم كه يه موقع دلم واسه همين كلاس تنگ ميشه.از پنجره به برج ميلاد زل زدم جايي كه هر موقع ناراحت بودم به اونجا خيره ميشدم و آرزو ميكردم اون بالا بودم.وااااااي!كي فكر ميكرد مني كه همش از اسارتگاه بد ميگفتم يه موقع واسش اشك بريزم.كي فكر ميكرد اينقدر به عسگري پور وابسته  شم؟؟؟همه همديگرو بغل ميكردنو گريه ميكردن من همچنان همه رو نگاه ميكردمو تو فكر بودم.اولين نفري كه اشكمو درآورد فائزه بود،به جرئت ميگم بهترين دختري كه من ديدم تا حالا... اومد بغلم كرد من مجبور شدم خيلي خم شم ،ميگفت حرفايي رو كه واسم خاطره هارو زنده ميكردن...

زدم زير گريه...

زهرا اومد بغلم ،همه چي اومد دوباره جلوي چشمم،اون شعرايي كه سر كلاس ميخونديم "اي داد باز شب شد دل تنگ شد يار نيومد يك شب از فكرش به چشمام خواب نيومد..."اون جريانا تو اتوبوس،نمايشگاه كتاب،مشهد ،صحبتامون تا ساعت 4صبح ،مسابقه رباتيك..يعني همه پر؟؟؟

با همه خدافظي كردم چون من بعد از امتحانا احتمالن ديگه هيچكدومو نميديدم.رفتيم پايين.داشتم ميرفتم  تو حياط يهو سيريشو ديدم كه داره زار ميزنه دستشو گرفتمو بردمش حياط،خودم خيلي حالم خوش نبود مخصوصن اينكه سيريشو ديكه نميديدم .منم سيريش از دوم راهنمايي كلي خاطرات داريم كه هيچوقت هيچوقت فراموششون نميكنم.

دوشنبه آخرين كلاسمون با عسگري پور بود!آخرين كلاس شيمي! تلخترين لحظات واسه من! يه متن نوشته بودم كه به مناسبت آخرين كلاس خوندم:

"شروع ميكنم از اول كتاب شيمي ،نه!كتاب زندگي!سر كلاس شيمي يعني زندگي!

ويژگي باورنكردني:تو قلب ههمون جا داره! ويژگي باورنكردني:هيچوقت فراموش نميشه!خاصيت منحصر به فرد:گرماي تبخير بالا نه!شورو حرارت ما سر اين كلاس.عنصري بود كه اگه تو تركيبها نبود ما هيچكدومو قبول نداشتيم.

معدله شيمياييمون اين شده بود :انرژي  = ما +عسگري پور.پيوند قوي بين قلبامون برقرار شد،نميدونم از كوالانسي و يوني هم گذشته بود شايد هيدروژني بود.فهميديم تو مولكول آب با اونهمه كوچيكيش اكسيژن دو اتم ،هيدروژن يدونه ظرفيت داره ما همونم نداريم.رسانايي بعضيهامون از آب با كلي يون هم بيشتر بود!با اون همه شلوغيمون سر كلاس باز هم قابليت انحلال پذيريش بالا بودو چيزي بهمون نميگفت،ما هم رسوب نميكرديم.

يه بار محيطمون اسيدي شد،اومد به حرفامون گوش كرد،نميدونم شايد سديم هيدروكسيد بهمون تزريق كرد.كم كم داشتيم خنثي مي شديم،ولي هنوز phمون زير 7 بود.تو كلاسمون 21درصد كه سهله،50درصد اكسيژن ميرفت تو ششهامون.co2به صفر درصد ميرسيد،تنفس آزاد بئد.چگاليمون بعضي وقتا اونقدر كم ميشد كه پرواز ميكرديم.نظريه جنبش مولكولي سر كلاس ما يه اصل داشت:1-با وارد شدن عسگري پور سر كلاس انرژي جنبشي بچه ها به دليل جذابيت كلاسو درس افزايش مي يابد.و يه نكته داشت فقط سر همين كلاس.

تنها كلاسي بود كه اصلن آلاينده نداشتيم نه نوع اول نه نوع دوم!

تموم شده!همه چي!سعي كردم بهترينو بدترينارو پالايش كنم اما وقت واسه كراكينگ نداشتم.با اينكه سال تموم شده ولي همه همچنام ايزومر همديگه باشيم ،مثل آلكانها بيرنگ.اميدوارم نقطه جوش حافظمون واسه خاطره ها سر شيمي بيشتر از روان كننده ها باشه تا سريع دود نشنو برن هوا.و اينكه:

شيمي اينهمه درس بهمون داد البته نه خود شيمي!اگه عسگري پور نبود الان هيچي از شيمي و زندگي بارمون نبود!"

الان به همه ميگم كه هيچوقت فراموشتون نميكنم.خب ديگه الان گريه امونم نميده فعلن!

سيبيلوي نااااااز

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:42 توسط سیریش| |

خدای من!

باورم نمیشه که امروز  و روزای قبل چقدر برای  رفتن از اسارتگاهمون اشک ریختم.

باورم نمیشه که امروز برای معلمی که توی تابستون اسلن دوسش ندشتم اشک ریختم

باورم نمیشه که الان 4 سال از اون موقع می گذره که من همش به مامان و بابام قر میزدم نمی خام برم این مدرسه

باورم نمیشه که فک می کردم چقد دبیرستان اسارتگاه بده ولی راهنمایی اسارتگاه  خیلی خوبه(منظورم از اسارتگاههمون مجتمعه)

باورم نمیشه که دبیرستان بشه جزئی از وجودم

باورم نمیشه که با یاد جدایی از در و دیوار اسارتگاه سیل اشکام جاری بشه

باورم نمیشه که تا این حد به همه چیز اسارتگاه دل ببندم

باورم نمیشه که ما با هم یه بار مسافرت رفتیم و چقد خوش گذشت

باورم نمیشه که به دوستای گلی که دارم و اوایل خیلی برام معمولی بودن تا این نزدیک شم

باورم نمیشه که از الان دلم برای عسگری پور. حاتمی. اقتصاد. آبائی. واحد. قرشی. و حتی صمیمی فر داره کم کم تنگ میشه

باورم نمیشه که منی که فکر می کردم دیگه پامو تو اسارتگاه نمی زارم الان عین خر واسه ی اسارتگاه زار بزنم

باورم نمیشه که با این که دبیرستانمون اسارتگاهه انقد دوسش داشته باشم

باور نمیشه که انقد زود سال تموم بشه؟؟؟؟؟؟

پ.ن: فک نکنید اسارتگاه خوبه. چون من سیریشم به اسارتگاه چارچنگولی چسبیدم!

نویسنده: سیریش

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:27 توسط سیریش| |

سلام خوووووووبید؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

ما دقیقن هفته ی پیش رفتیم  کردان با مدرسه اونم برای بادبادک هوا کردن به وسیله ی چااااادر

خدایی سوژه خنده ای بود که دیگه نگووووووووو

توی اون اردوگاهه از مدرسه های دیگه هم اومده بودن. ما رفتیم توی دسشوئیش( آخه بچه ها گفتن خیلی باهاله اندازه سالن اجتماعات مدرسمون بود) وقتی رفتم دیدم که یه گله دختر دم بخت بودن همه مو ها رنگ کرده. ابرو ها ور داشته. تازه سیبیل هم نداشتن..... بعد دیگه اونجا بین برو بچ ما و مدرسه های دیگه کل افتاده  بود ( خداییش خیلی اونا عقده ای بودن فکر می کردن که ما امل ایم و از پشت کوه اومدیم...) البته همه ی این تخیلات ناشی از این میشه که ما با چادر بادبادک هوا کردیم

راستی ما فردا تعطیلیم و فقط دوشنبه و سه شنبه رو میریم مدرسه بعدم که امتحانامون شروع میشه.

این روزا خیلی افسرده ام چون ممکنه که از اسارتگاه برم..... اما دعا می کنم که هیچ جا رام ندن

سیبیلوووووووووجووون اینم آپ من ببینم تو چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

خدافظ

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:15 توسط سیریش| |

سلام  بچه ها!چطورين؟

ما كه نه من اصن خوب نيستم اسارتگاه واقعن شكنجه هاي مرگ آوري ميكنه.من كه شنبه ها به اميد جمعه كه 6روز ديگشه ميرم اسارتگاه،هر زنگم به اميد زنگ تفريح 5 دقيقه ايمون تحمل ميكنم.اون از دبير رياضي كه هر جلسه بايد واسش يه امتحان بنويسيم،اون از دبير ادبيات كه ميگه"خانماي عزيز جلسه آينده نصف كتابو سوال خواهم دادا!"

بابا بي معرفتا بذارين اين 15روز قبل از تير بارونو راحت باشيم ديگه.النم واقعن فقط به عشق يه نفر (كه همه ميدونن)ميرم اونجا.

واقعن دارم افسرده ميشم از اينكه آزادي عمل نداريم ما بدبختا.من الان ديگه از دختر بودنم شكايت ندارم چون ميدونم كاريه كه شده اما خودتون قضاوت كنين پسرا دخترا!

ما كه الان 16سالمونه نميتونيم با دوستاي دخترمون بريم بيرون(حالا پسر پيشكش)آخه اين چه زندگييه؟چرا ما دخترا رو از زندگي سير ميكنن؟چرا واسه هرچيزي محدوديت داريم؟چرا عكس پسري رو كه دوسش داريم نميتونيم بذاريم پشت صفحه مبايلمون؟در حاليكه پسرا عكس هر دختري هر جور كه لباس پوشيده باشه يا اصن نپوشيده باشه ميتونن بذارن!

چرا؟چرا؟چرا؟چرا من نميتونم برم استاديوم داااااااد بزنم اسم تيم مورد علاقمو؟چرا من كه عاشق فوتبالم يه زمين نيس كه توش توپ بزنم البته آخرش كه چي؟ميشه تيم فوتبال بانوان ايران كه الان مضحكه عامو خاص شده با اون گونيايي كه ميپيچن دور بدبختا؟چرا يه كاري ميكنن كه امضا گرفتن از كاكا واسه من آرزوي محال بشه؟در حاليكه واقعن محال نيست؟اينم از اردوهاي مدرسه مشهد ،جمكران،هوا كردن بادبادك واسه درس مثلثاتو...

واي غير قابل تحمل شده همه چيز!دلمونو به چي خوش كنيم واقعن؟اين روزمرگي مسخره حالمونو داره بهم مي زنه!استراحت نياز دارم شديد نه استراحت جسمي استراحت روحي،اينكه يكي بگه الان تو هر كار كه ميخاي بكن!ببينن كه اون كارايي كه اونا انتظار دارن وقتي ما رو آزاد ميذارن بكنيمو نميكنيم!

بيشتر از پسرا خواهش ميكنم نظر بذارن،دست دارم بدونم نظر اونا چيه؟البته منظورم این نیس که دخترا نذارنا ٬حتمن همه نظر بدین لطفن واسم خیلی مهمه!مرسی

سيبيلوي ناز

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:7 توسط سیریش| |

سلام به همگی........

این روزا خیلی مدرسه خوش نمیگذره.......

روز پنج شنبه صبح ما رفتیم نمازخونه بعد از زیارت عاشورا یه فیلم راجع به جهنم گذاشتن. توی فیلمش اون گویندهه میگفت: "این دخترانی که موهایشان را بیرون گذاشته اند و جوانان مردم را منحرف کرده اند ای کاش مادرانشان آنها را نمی زایید!!!!!!!!!!!!!!!!"

میخاستم همون جا گریه کنم آخه مرتیکه اون دختری که موهاشو بیرون میزاره چه گناهی کرده؟ همش به خاطره این پسرای بی جنبه ی دختر ندیده است که یه تیکه رو که میبینن تا فیها خالدونه طرفو میفهمن.....

آخه چرا به خودت و امثال خودت نمی گی که تا یه دختر میبینید شروع می کنید به چشم چرووونی و هیز گری......... اونا کیفشو میکنن ما باید پس فردا جواب پس بدیم. خداییییییییییش از دخترا بد بخت تر هم وجووووووود داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 البته الان ماشالا پسرا به وسیله ی اینترنت و فیلم و این چیزا یه خورده چشم و گوششون باز شده دیگه با یه تیکه مو منحرف نمیشن. ولی خب بعضیاشونم هر چی ببینن سیر نمیشن

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 15:55 توسط سیریش| |

سلام!

بعد از مدتها اومدو يه آپي بكنم و يه خبر خوش بدم كه ما ها ديگه غيرت ميرتو بي خيال شديمو سبيلارو از ته زديم.حالا ديگه سوژه واسه آپ كردن نداريم.

حالا تو اسارتگاه. . .۱۵ فروردين كه اولين روز بعد عيد ميرفتيم مدرسه وارد كلاس شدم ديدماي بابا دلمون به ويو كلاسمون خوش بود اونم ازمون گرفتن نامردا!به پنجره ها از اين جلد چسبياي مات زدن

ميگن شبا ديد داره آخه لا كردارا مگه ما شب مدرسه ايم؟بعد به فرضم بوديم اصن آخه از پشت پرده چيمونو مي خوان ببينن؟اونم تحفه هاي مدرسي مارو!

شما دعا كنين هدايت شن.

نوشته شده توسط:سيبيلوووي نااااز

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:13 توسط سیریش| |

سلام

وبمون جدیدن به شدت خززززززززززززززززززززز شده این آپم برای اینه که وبمون کپک نزه 

توی اسارتگاه هم خبری نیست......................

هممون منتظر اینیم که عید زودتر از راه برسه ما از این فلاکت نجات پیدا کنیم 

خااااانووووووووووووووووووووماااااااا برای بار n ام میگم نظر بزارید وبمون بهتر شه بابا برای رضای خدا هم که شده نظر بدید

راستی 360 مونم ببینید

خدافظ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:25 توسط سیریش| |

سلام.............

بعد از قرن ها اومدم كه منم يه اپي بكنم و به قولي اعلام موجوديت بكنم!!ديگه ديدم زشته همش اون دو تا سيبيلو دارن مينويسن و نظراتم كه ماشالا تركيده اما نه ديگه نامردي نكنيد يه نظر در راه خدا بزاريد كه من ضايع نشم.  تازه اين زندان ما اونقدر كه سيريش ميگه بد نيس من كه دارم حال ميكنم هر چي باشه از اون معلماي جديد راهنمايي خيييييييييلي بهتره ولي خب ما كه سال ديگه ميريم يه جاي ديگه...

راست چند روز پيش ولنتاين بودااااااا پس.....

اگه عاشقي،اگه عاشقتن،اگه كسي رو دوست داري و اگه كسي دوست داره....

و بالاخره اگه عشق و ميشناسي.......................

ولنتاينت مبارك عزيزم..............

و يه چيز ديگه چند روز ديگه اسفند شروع ميشه و بيشتر  بچه هاي اكيپ ما متولد اسفندن از جمله خودم كه از همشون بزرگترم!!!!

از همين جا به همه ي دختراي سيبيلوي متولد اسفند از جمله خودم يه تبريكه حسابي ميگم:

تولد همگي مبارك 

النم ميخام برم ناهار كوفت كنم فعلن باباي تا اپ اصليم

قربونتون كاري ماما

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:35 توسط سیریش| |

سلام

می خواستم بگم خیلی نامردین با این نظراتون واقعن انرژی + دادن انقدر سخته؟؟؟؟

من که به عنوان یه سیبیلو از خودم ناامید شدم اصن باید برم جذب محبتهای خیابونی

 بشم یا نه بزنم به سیم آخرو  غیرت میرتو بی خیال شم سیبیلامو بزنم .

تورو خدا ما چه گناهی کردیم سیبیلوییم آخه مگه سیبیلوا آدم نیستن البته ناگفته نماند

که تو اسارتگاهمون یکی از نشانه های پاک بودن و با خدا بودنو کلن آدم بودن بر عکس

همه جا همین سیبیل مشتیه!البته همه جوره داریم:چنگیزی رشتی پر شطرنجی ته سیبیل

 که مثلن اونجاچنگیزی یعنی با تقوا و پرهیزگار ولی خشن حالا ما فعلن منتظر مدلای ۲۰۰۹  هستیم.البته ما خودمون در عجبیم که چجوری سیبیلای بعضی معلمامون اینقذه پر پشته

حالا باید بریم رمز موفقیتشونو بپرسیم.

راستی اگه شما یه صابون صورت خوب سراغ دارین که سیبیلارو نمیریزونه حتمن معرفی کنین اخه اونا نگران ریزش سیبیلاشونن میترسن بریزه دیگه درنیاد(واااااای عجب فاجعه ای)

سیریش جان برو حال کن تو ۳روز ۲بار اپ کردم!!

مرسی خداحافظ

نوشته شده توسط:سیبیلوی ناااز

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:11 توسط سیریش| |

سلام...................

بازم سیریش اومد..........

وبمون خز شده واسه اینکه فقط منو و سیبیلوووووی ناز آپ می کنیم تازه سیبیلوووووی ناز هم خیلی دیر به دیر آپ می کنه( منو مظلوم گیر آوردن...... فک کردن اینترنت مجانی داریم)

آره بچه ها توی مشهد فقط رفتیم حرم و یه بارم بردنمون الماس شرق....... مسلن برای خرید اونم چه خریدی........... اول که رسیدیم گفتن که وایسید مشاورتون بیان و بهتون یه سری چیزارو می خان بگن. هالا سه ساعت وایسا تا خانوم شیپور تشیف بیارن بدشم میگه اگه توی مغازه میرید باید ۴ نفری یا بیشتر از ۴ نفر برید!!!!!!! فک کردن همه ی مردا عین پسرای خودشون هیزن. آخه نه کی میاد به ده تا کلاغ سیاه نگا کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هالا اینکه هیچی همش تا آدمو میبینن شروع می کنن به گیر دادن....

توی قطار که بودیم مسئول پرورشیمون اومد توی کوپمون دید من مقنعه ام رو برداشتم برگشته میگه انقد زود نمی خاد لخت شید!!!!!!!! آخه آدمم انقد اسکل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی خدایش بحثایی که توی قطار کردیم خیلی باهال بووووووووود رفتنی که تا صبح داشتیم زر میزدیم....

خداییش خیلی هال داد تازگیا از یکی شنیدم که قراره ببرنمون جنوب ولی معلوم نیست کی؟

مرسی که خوندید. خدافظ

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:16 توسط سیریش| |

سلام بروبچ!

ما اومدیم!نفهمیدیم چجوری گذشت !

بیشتر از همه از این حرصم گرفت که همه گوشیهای کلاس بالاشونو

آورده بودن ما یعنی من مثبت بازی در اوردمو حرف مدیر عزیزمونو یعنی

 در حقیقت نصیحتهای مادرانشو گوش کردمو یه گوشی قرازه فکسنی

 اوردم آخه اين جريان داره اين سيريش يادش رفته بنويسه حالا من ميگم.

قبل از اينكه بريم مشهد چند جلسه ما برنامه استفاده صحيح از موبايل داشتيم

كه به قول مامانم  گفتن يه چيزي بيارين كه نه بولوث داشته باشه نه دوربين نه

 بشه باهاش اس ام اس زد نه بشه بهش اس ام اس زد نه بشه باهاش زنگ زد

 فقط بشه بهش زنگ زد كه بتونن لحظه به لحظه كنترلمون كنن!بعد گفتن اگه

مي خواي خدايي نكرده زبونم لال گوشي دوربين دار بيارين دارو ندارشو بايد پاك

كنيد چون ما موقع رفتن گوشيهارو چك ميكنيم منم كه رو گوشيم حسااااس گفتم

 بي خيال يه گوشي بي همه چيز ورداشتمو آوردم ولي خداييش با اينكه اينهمه

 بهمون گير الي دادن خيلي خوش گذشت مخصوصا تو قطار كه منو سيريش چه

 بحثاي جالبي كه نميكرديم.حالا حتما اون واستون يه قسمتاييشو كه خيلي جذابه

 مينويسه كه شمام فيض ببرين.

من طولاني نمي نويسم حوصلتون سر نره هاااااااااااااااااااااااا!

نويسنده:سيبيلوي نااااز

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:17 توسط سیریش| |

سلام بچه ها مرسی از همه ی نظرایی که گذاشتید میدونیدنم که مطلبش رو قبلن خونده بودید ولی چون واسه ی بچه های خودمون جالب بود گذاشتمش به هر حال ببخشید

خب بچه ها ما رو میخان دوشنبه با مدرسه ببرن مشهد می دونید سفر دسته جمعی با دوستا خیلی خوبه ها ولی وقتی که فک میکنم قراره ناظما و مدیرمونم  باهامون بیان بد حالم گرفته میشه خداییش اینایی رو که این زیر نوشتم بخونید ببینید دلتون به هال ما نمی سوزه؟؟؟؟؟؟ اینا همه ی مواردی یه که هم به مامانامون هم به خودمون وهم قراره فردا به باباهمونم بگن:

  1. چادر عربی اسلن  سر نکنید اگه میکنید ما باید ببینیم که شما با مامانتون توش جا میشید یا نه؟ اگه جا نشدید امکان نداره اجازه بدیم چون چادراتون دیگه تنگه و و برای شماها مکروهه یه همچین چادری رو بپوشین هالا اگه خودما هم ندیدیم باید دو نفر عاقل و بالغ شهادت بدهند که شما با مامانتون توی چادرتون جا میشید.
  2. خب هالا اگه خدایی نکرده زبانمان لال در هر زمان و مکانی باشیم که با صدای بلند حرف بزنید و یا نعوذن بالله خدایی نکرده بلند بخندید بو خدا ( مشاور ما به جای به خدا میگه بو خداااا) یه راس برتون میگردونیم تهران
  3. بازهم نعوذن بالله و نستغفرالله اگه ببینیم چیزی که رنگی باشه همراهتون دارید دیگه هیچی سال دیگه ثبت نام نمیشید ( میدونید چون هنوز ما توی محرمیم باید مشکی تنمون باشه من نمیدونم چرا واسه ی عزا و شهادتا درجا میزنیم یعنی همیشه تو همون حال و هواییم ولی وقتی که یه مناسبت خوبی باشه خیلی سریع ازش میگذریم مثه عید نوروز)
  4. ببینید شما هیچ کدوم از این مواردی که گفته شد رو نباید زیر پا بزارید وگزنه دیگه بو خدا من شکایتتونو پیش امام رضا میکنمااااااا

 

هالا بچه پررو میگه اگه من ( یعنی خود مشاورمون) این کارارو بکنم اشکال نداره چون من شوهر دارم

یکی از بچه ها گفت آخه من که ندارم چی کار کنم؟ مشاورمون گفت بیا پیش خودم واست شوهر پیدا کنم آخه یکی نیس بگه......(هالا اهترام موی سفیدشو نگر داشتم چیزی نگفتم) آخه کی اون پسره ترشیدتو که آدم فک میکنه عضو طالبانه رو میخاد؟ ریش داره به طول 48.5 سانت!!!!

 

هالا جالبیش اینه که همه ی این کارا رو میکنن که پس فردا تو قیامت جواب پس ندن. بعد میگن که شماها خوتون باید بیاین راه آهن مامانه من بهشون گفته که شما میتونید اتوبوس بگیرید توی این اوضای آلودگی هوا و مسائل ترافیکی. بعد برگشتن گفتن که این همه مسائل ترافیکی و آلودگی هوا ماهم روووووش!!!!!!

آخه نه یه همچین آدمی صلاحیتی داره که بشه مسئول پرورشی؟ تازه معلم قرآن و نهج البلاغه هم هست مثلن!

مرسی از اینکه تا آخرشو خوندید

خدافظ

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 18:17 توسط سیریش| |

دختر ها

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره

۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي

۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت

۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه

۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

ساعت ۸ شب

 

پسر ها

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش

۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

۹ـ زير دوش یه کاره بدی میکنه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

۱۱ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه

۱۲-حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

۱۳حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 14:40 توسط سیریش| |


Design By : Night Skin